X
تبلیغات
رایتل
 
کاکتوس
هرگزبرای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشی گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
پنج‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1389 :: 10:07 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

لاک پشت
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی ، می دانست که همیشه اندکی از بسیار را نخواهد رفت . آهسته آهسته میخزید ، دشوار و کند و دورها همیشه دور بود . سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آنرا چون اجباری بر دوش می کشید .
پرنده ای سبکبال در آسمان پر زد ، سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست ، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی ، من هیچگاه نمیرسم هیچگاه !
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود و گفت : نگاه کن ، ابتدا و انتها ندارد . هیچکس نمی رسد .
چون رسیدنی در کار نیست ،، مگر به بینهایت میتوان رسید ؟ فقط رفتن است . حتی اندکی . و چگونه رفت مهم است . هر بار که می روی  ، رسیده ای .
خدا سنگ پشت را زمین گذاشت ، دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چتدان دور .
سنگ پشت به راه افتاد  و رفت ، حتی اگر اندکی ،و با خود می اندیشید که چگونه میرود .....