X
تبلیغات
رایتل
 
کاکتوس
هرگزبرای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشی گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
جمعه 22 مرداد‌ماه سال 1389 :: 05:30 ب.ظ ::  نویسنده : گرگری

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست
مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست
بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را
بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم
سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست
بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد
وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست
******** 

مرا که ملالی نیست
حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون
چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته
می شوم
نه از خاکی که باران غبار را از آن
ربوده است.
هروقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا
من تا آخرین فصل باران منتظرت
می مانم... 

********** 

چه کسی میداند شاید این جهان جهنم سیاره ی دیگر باشد
* ما همیشه صداهای بلند را میشنویم سختی ها را می خواهیم پر رنگ ها را میبینیم غافل از اینکه خوبی ها آسان می آیند کم رنگ می مانند و بی صدا می روند
* ابر بارنده به دریا می گفت: من نبارم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کننان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی
* نیم خورده فراموش شده ام و مثل سیب های باغ تنها مرا وقتی بیاد خواهی آورد که دستی غریبه برای چیدنم بلند شده باشد
* من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم یا که از نسل گلی هرزه میان کوهم / تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی که فقط لایق آتش زدنی 

*************** 

همه در دایره ی دوست گرفتار شدند ، بی نوا دل که در این دایره پرگار نشد ، عاشقان سایه گریز و سایه ی یار شدند ، یار از خون دل عشق خبردار نشد ، چشم ها مست ز هوشیاری و در خواب شدند ، خواب از یاد رخ دوست بیدار نشد 

*********** 

نمی‌نویسم، چون می‌دانم هیچ گاه نوشته‌هایم را نمی‌خوانی، حرف نمی‌زنم، چون می‌دانم هیچ گاه حرف‌هایم را نمی‌فهمی، نگاهت نمی‌کنم، چون تو اصلا نگاهم را نمی‌بینی، صدایت نمی‌زنم، زیرا اشک‌های من برای تو بی‌فایده است، فقط می‌خندم، چون تو در هر صورت می‌گویی من دیوانه‌ام
*********