X
تبلیغات
رایتل
 
کاکتوس
هرگزبرای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشی گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1389 :: 08:35 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست
او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آیی
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه
هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟

پنج‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1389 :: 10:47 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!! 

 
یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1389 :: 11:34 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
استاد پرسید: اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد
سرانجام استاد چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان بازهم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.
امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود 

جمعه 4 تیر‌ماه سال 1389 :: 10:59 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

 خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: خداوندا نمی فهمم؟!، خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

پنج‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1389 :: 08:18 ب.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش
    از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید،
    داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود
    که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران
    داد و فریاد می کند؟
    آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج
    تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی
    را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
    روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود
    تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود !
    از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت
    و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند،
    قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را
    برایش می سازد.
    راهب نگاهی به زن کرد و گفت:
    چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است.
    ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟
    راهب در پاسخ گفت:
    بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت
    می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از
    امید و یاس به خانه برگشت.
    نیمه شب از خواب برخاست.
    غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد
    آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد
    از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد.
    آن شب ببر بیرون نیامد.
    چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به
    غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان
    غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.
    باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت.
    هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
    این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه
    در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و
    بوی غذا به مشامش می خورد،
    آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد.
    زن خیلی خوشحال شد.
    چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
    طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و
    منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در
    حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد،
    هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی
    در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای
    ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت،
    دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت
    تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و
    روانه ی خانه اش شد.
    صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن
    راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت
    و در انتظار نشست.
    فکر می کنید آن راهب چه کرد؟
    نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که
    در کنارش شعله ور بود.
    زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از
    حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید.
    راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت:
    مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست،
    توئی که توانستی با صبر و حوصله،
    عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی
    و آن ببر را رام خودت سازی،
    در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد
    توان مهار خشم شوهرت را نیز داری،
    پس محبت و عشق را به او ببخش و
    با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز!

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389 :: 07:24 ب.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛
فریب می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدندو بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص
،
‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...
هر کس چیزی می‌خرید و درازایش چیزی می‌داد.
بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای ازروحشان را.
بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد.
دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،
‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.
نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی!
آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم
. آن وقت سرش را نزدیک
‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اینها فرق می‌کنی.
تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد
.اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و
او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد
که لا به لای چیز‌های دیگر بود
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد.
بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت
فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم
، ‌نبود !
فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم.
می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.
عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌
بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم،
صدای قلبم را
و همانجا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود. 

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389 :: 09:12 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد
: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389 :: 08:54 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود .
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند .
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند .
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام ، تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت ، بتواند از آن استفاده کند .
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد

دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389 :: 08:32 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

 

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی 

 

 برای  حرف زدن  داشته‌باشد، نه شعور لازم برای خاموش  

 

ماندن

ژان دلابرویه  

 

دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389 :: 08:27 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

خاطره ای است به نقل از استاد شهید مرتضی مطهری
 حال و روز خودمان است . نیست ؟؟؟
” یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود “منطق ماشین دودی”. می گفتیم منطق ماشین دودی چیست ؟ می گفت: من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم . وقتی بچه بودم ، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران – شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که وقتی قطار در ایستگاه ایستاده بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: ببین چه موجود عجیبی است !! معلوم بود یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد ، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود ، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم . دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است ، که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است ، مورد احترام است. تا ساکت است ، مورد تعظیم و تجلیل است . اما همین که راه افتاد و یک قدم برداشت ، نه تنها کسی کمکش نمی کند ، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است . ولی یک جامعه ی زنده ، فقط برای کسانی احترام قائل است ، که متکلم هستند ، نه ساکت ؛ متحرکند نه ساکن ؛ با خبرترند نه بی خبرتر .”
استاد شهید مرتضی مطهری 

دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389 :: 12:28 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

گر به این نقطه رسیدی
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند، تو آنی
خود ِ تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

مولانا 

 

این فیلم کوتاه و بسیار خوب و دیدنی را از اینجا دانلود کنید

شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 :: 10:10 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای. بنابراین روحیه تسلیم‌پذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن.
(مارک تواین) 

تخیل مهمتر از دانش است.
(آلبرت اینشتن)
هیچکس مهارتی بیشتر یا کمتر از مهارت خودش ندارد.
(لئونارد داوینچی)
زندگی آن چیزی است که هنگامی که سرگرم برنامه ریزی های دیگری هستید، برایتان اتفاق می‌افتد.
(جان لنون)
دوستان ما فرشتگانی هستند که هنگامی که بالهای ما چگونه پرواز کردن را فراموش می‌کنند، ما را بلند می‌کنند تا روی پایمان بایستیم.
طوری زندگی کن که انگار قرار است فردا بمیری. طوری یاد بگیر که انگار قرار است تا ابد زندگی کنی.
(گاندی)

شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 :: 09:35 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای. بنابراین روحیه تسلیم‌پذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن.
(مارک تواین)
تخیل مهمتر از دانش است.
(آلبرت اینشتن)
هیچکس مهارتی بیشتر یا کمتر از مهارت خودش ندارد.
(لئونارد داوینچی)
زندگی آن چیزی است که هنگامی که سرگرم برنامه ریزی های دیگری هستید، برایتان اتفاق می‌افتد.
(جان لنون)
دوستان ما فرشتگانی هستند که هنگامی که بالهای ما چگونه پرواز کردن را فراموش می‌کنند، ما را بلند می‌کنند تا روی پایمان بایستیم.
طوری زندگی کن که انگار قرار است فردا بمیری. طوری یاد بگیر که انگار قرار است تا ابد زندگی کنی.
(گاندی)

شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 :: 09:16 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

زن شاهکار خلقت است
برنارد شاو

زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
ارد بزرگ

در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
مالرب

تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است
امرسون

زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
آناتول فرانس

اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
ناپلئون

مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان
رومن رولان

مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند
کونته ورسیه

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد
بردون

خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند
رابیندرانات تاگور

هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند
لرد بایرن

زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است
گوته

زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند
الکساندر دوما

برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...
مارکوس آنا

منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود
لامارتین

چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
ویلیام شکسپیر

زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمی‌توانند خود را زیبا جلوه دهند
برنارد شاو

هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
شیلر

زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند
مارک تواین

هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند
جونسون

مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن میتازند
ارد بزرگ

زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند
داستایوفسکی

اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد
کمتر دچار گسست می شوند
ارد بزرگ

زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ،نمونه عطوفت و چشمه عنایت است
اقبال لاهوری

آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ،تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد
ابوفور

به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ،به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است
میشله

زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .
آلفونس دوده

کسانیکه ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است ، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرند .
دیسرائیلی

شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 :: 09:12 ق.ظ ::  نویسنده : گرگری

حال و هوای وبلاگ را وض میکنم یک وبلاگ ادبی که گاه گاهی شعری و نثری و نوشته جالبی پست میکنم همین

<<    1       2       3       4      5    >>